اولین رویای سال جدید 98

خرید بک لینک

سلام دلبر

دیشب ی خواب خیلی عجیب دیدم... هنوزم جزئیاتش یادمه ...

میخواستم برات تعریف کنم :)))))

ی جای سنگی بود .... ی جا مثل کوه .... نقش های برجسته و حکاکی های خیلی زیبا در کوه

باعث شده بود اون مکان منحصربه فرد بشه ....

حکاکی های برجسته از آدم ها با تاج و لباس های اشرافی و ردا...

برای اینطور طرح هایی معلوم بود که وقت زیادی گذاشته شده شاید سالیان سالیان...

نمیدونستم کجای این دنیای بزرگ هستم...

اما در کنار این حکاکی های باستانی ی در چوبی بزرگ و ضخیم قرار داشت ...

در قهوه ای رنگ که یه کمربند فلزی داشت بدون دستگیره در ...

در بسیار سنگین بود .... الوارش شاید 20 سانت ضخامت داشت ...

این در خیلی باید خیلی خاص می بود ...

و احتمالا از چیزی محافظت میکرد در این کوه...

.

دیدمت که پشت در بودی و مادرم و البته چندین نفر دیگه....

ی دفعه در بسته شد ... و از لابه لای در آب بیرون میومد!

همینطور مات به در نگاه میکردم که هر لحظه سرعت آب زیاد تر میشد ...

هیچ صدایی ازتون نمیومد...

شروع کردم پشت سر هم کوبیدن به در .... اسمتو صدا میزدم ....

صدایی نمیشنیدم ....

میدونستم که اگه کاری نکنم شاید غرق شی و نتونی زنده بمونی....

میزدم به در ....

آب داشت بالا میومد...

گفتی از اینجا برو تو شانس داری....

من گیر کردم!!! من میگفتم نهههه!!! نمیتونی مجبورم کنی!!! من هیج جا نمیرم....

ادامه میدادم به کوبیدن ....

شاید یک روز طول کشید!!! همچنان به در میکوبیدم.....

آب قطع شد .... در کمال ناباوری در باز شد .....

مادرم ی گوشه داشت نماز میخوند....

اومدم داخل و دستتو گرفتم و با مادرم رفتیم بیرون!!!

فریاد میزدم عجله کن تا در بسته نشده....

و از اونجا خارج شدیم... گفتی چرا موندی؟ چرا نرفتی؟ چرا لج بازی کردی؟

گفتم کاری کردم که اگر تو هم جای من بودی انجام میدادی....

و بیدار شدم...

اسفند 97...

ما را در سایت اسفند 97 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 92 تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 1:05

صفحه بندی